بازیچه
هوای این روزها شده ام.
با صدای کلاغ هاش پرت میشوم درست وسط جنگلی برگ ریزان که
بوی نم بارانِ روی تن خیسِ درخت ها مستم میکند. و با نسیمی که از روی شیطنت پرده
را بازی می دهد، میرسم به خیابانی که هر روز از مدرسه تا خانه زیر پایم پهن می شد.
رنگ به رنگ میشوم، از زرد اُخرایی تا نارنجیِ رنگ پریده. حالی به حالی می شوم، از
دربند تا فردوسی. باد توی سینه ام سوز میدهد و توی ذهنم قدم میزنم، فروغ میخوانم و
فکر میکنم از کجا میدانست حال من را به این درستی که گفت :
"درختِ کوچکِ من،
به باد عاشق
بود.
به بادِ بی سامان!
کجاست خانه باد؟!"
پائیز، قرار
نبود فصل باشد. بهانه ای بود برای ریختنِ ما عاشق ها توی خیابان که مثل دیوانه ها
دل به شنیدن چیزهایی بدهیم که گوش کسی بدهکارش نیست و چشم به چیزهایی بدوزیم که
چشم کسی نمی گیردشان.
برچسب:
نویسنده: پرهام عباسیان
تاريخ: چهارشنبه
20 دی
1396 ساعت: 16:24